تبليغاتX
پاتوق
پاتوق

 

هوا گرگ و میش بود که از خونه زدم بیرون. دسته ساکو محکم چسبیده بودم و سرمو فروبرده بودم تو یقه پالتوم. هیچ دلم نمیخواست بر گردمو پشت سرمو نگاه کنم....الان حتما پشت پنجره وایساده و داره نگام میکنه، شایدم بغضش ترکیده، شایدم حتی تا دم در اومده، شاید داره پشت سرم میاد ، الانه که صدام کنه... و هی قدمامو تند تر میکردم، هرگز نباید بهش جواب میدادم! برگشتنی در کار نبود...

وقتی ساکو گذاشتم رو زمین آفتاب پهن شده بود. خسته بودم. یک کم دلم شور میزد. آروم چند قدم برداشتم و سرک کشیدم... خیالم راحت شد! هنوز خواب بود...

 

پ.ن : خارج از قاعده!

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |