نبض قلم که نتپد ؛
تابستان سردی که به سکوت و سختی بگذرد؛
بی شک،
تندیسه ی مهربانی از خورشید میخواهد و
دفتری پر از برگ قاصدک!
تا بی هراس از این همه کابوس
اندام لغزان واژه ها به گرمی وزیدن بگیرند!
■
خوش خبر ِسپیدم
برایت نور و باران آوردم!
که پاییز هم ، از طعم مهری که به شهریورمان بخشیدی؛
و قلم ،
از این همه ترانه که زیر دست و پایت پرپر میزند؛
به وجد آمده اند!
میبوسمت
با نفسی پر از بوی یاس و عطر واژه!
پ .ن 1: تولدت مبارک تا همیشه!![]()
پ .ن 2: به جای عنوان : برای تولد کسی که در دوستی آینه است!
روبروی وسعت آیینه ها ، من به سوی خویش بودم رهسپار
پیکری از دور پیدا شد ولی ، پیکری محو و غبار آلود و تار
خواستم ازآینه با دست خویش ، پاک گردانم غبار و گرد و خاک
صورت خود را کمی بردم به پیش ، تا به آهی سازمش از خاک ، پاک
ناگهان آن صورت آیینه ای ، آهی از آیینه بر رویم دمید
خیره در چشمان من گردید و بعد ، دست خود بر چهره ی زردم کشید
بعد از این، آن صورت آیینه ای ، خالی از گرد و غبار و خاک گشت
آینه از ابتدا پاکیزه بود ، زین میانه پیکر من پاک گشت!