تبليغاتX
پاتوق
پاتوق

 

نبض قلم که نتپد ؛

تابستان سردی که به سکوت و سختی بگذرد؛

بی شک،

تندیسه ی مهربانی از خورشید میخواهد و

دفتری پر از برگ قاصدک!

تا بی هراس از این همه کابوس

اندام لغزان واژه ها به گرمی وزیدن بگیرند!

خوش خبر ِسپیدم

برایت نور و باران آوردم!

که پاییز هم ، از طعم مهری که به شهریورمان بخشیدی؛

و قلم ،

از این همه ترانه که زیر دست و پایت پرپر میزند؛

به وجد آمده اند!

میبوسمت

با نفسی پر از بوی یاس و عطر واژه!

 

پ .ن 1: تولدت مبارک تا همیشه!

پ .ن 2: به جای عنوان : برای تولد کسی که در دوستی آینه است!

 

روبروی وسعت آیینه ها ، من به سوی خویش بودم رهسپار

پیکری از دور پیدا شد ولی ، پیکری محو و غبار آلود و تار

خواستم ازآینه با دست خویش ،  پاک گردانم غبار و گرد و خاک

صورت خود را کمی بردم به پیش ،  تا به آهی سازمش از خاک ، پاک

ناگهان آن صورت آیینه ای ، آهی از آیینه بر رویم دمید

خیره در چشمان من گردید و بعد ، دست خود بر چهره ی زردم کشید

بعد از این، آن صورت آیینه ای ، خالی از گرد و غبار و خاک گشت

آینه از ابتدا پاکیزه بود  ،  زین میانه پیکر من پاک گشت!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |